قلب تو قلب پرنده ، پوستت اما پوست شیره

دنیا بهم یاد داد که از اون فاطمه ی بیش از حد احساساتی فاصله بگیرم و عاقلانه تر فکر کنم اگه میخوام بین این جماعت کرکس صفت دووم بیارم. تو زندگیم خیلی دلم شکسته. اما هربار جوری پاشدم که انگار اتفاقی نیوفتاده، صبح جوری رفتم بیرون که انگار نه انگار شب قبلش یه ریز گریه کردم. البته که بیشترین سهم قلبم همیشه واسه خدا بوده و هست، اما گاهی آدم از عزیزترین کسای زندگیش ضربه ای میخوره که تا مدت ها یادشه و اون ضربه ها شخصیتشو شکل میده.
یاد گرفتم فقط و فقط خودم باید به فکر خودم باشم و منتظر دستی نیستم که بهم چیزی بده یا واسم کاری کنه. توقعاتمو از همه حتی والدینم به صفر رسوندم.تو زندگیم هرکی گریه منو درآورد، باهمون قطره های اشکام از چشام افتاد.
دیگه از کسی انتظاری ندارم. خودمم و خدای خودم. مشکلات زندگیم عین سمباده وجودمو صیقل کرده.راضیم به رضای خودش.... اما هیچ وقت اجازه نمیدم کسی باعث شه اینطوری احساس کنم که لیاقت چیزی رو که میخوام ندارم.
.
پ.ن : عنوان پست آهنگ "پوست شیر" از ابی

  • فاطمه ( خط سوم)

لستینگ فور اور

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها ؛ من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک ، از او جدا جدا ؛ من

  • فاطمه ( خط سوم)

بزن باران

میدون فاطمی پیاده می شم و با پرس و جو آزمایشگاه رو پیدا می کنم. آزمایشگاه خلوت بود و زود کارم انجام شد. مگه میشه تو این هوا، اونم دقیقا وقتی بارون بند اومده و شهر تمییزه آدم دلش پیاده روی نخواد؟ فلسطین رو مستقیم میام پایین. بین راه وی کافه رو میبنم.قرار بود هفته دیگه با بچه ها بریم اما خودم رفتم اینبار.دلم واقعا یه موکا میخواست اما موکا نداشت تو منوش! از اونجا که از صبح درگیر بودم و فرصت نداشتم چیزی بخورم، یه پاستا سفارش میدم که بااینکه ساعت پنج بعد از ظهر بود اما درواقع صبحانه و ناهار و شام اون روزم بود. حس خیلی بدیه آدم تنها بره کافه یا رستورانی واسه همین اغلب سعی میکنم وقتایی که تنهام یه نوشیدنی یا غذای بیرون بر بگیرم و برم.با همه ی گرسنگیم فقط تونستم نصف غذارو بخورم. از اونجا که وای فایشون آنتن نمیداد و منم چیزی نداشتم که خودمو باهاش سرگرم کنم میون اونهمه جفت،زود بلند شدم و ادامه پیاده رویمو انجام دادم.اومدم انقلاب و از اونجا رفتم چهار راه و بعدش میدون ولیعصر.
تو این هوا نمیشه آدم عاشق تهران نباشه.باید نهایت استفاده رو از این روزا بکنم...
+
پ.ن : فیزیولوژی مرا میخواند. پاشیم بریم یه سلامی عرض کنیم خدمت عمه ی جناب گایتون هال

  • فاطمه ( خط سوم)

از هر دری سخنی

برای اولین بار تو زندگیم امروز بن کتاب گرفتم.درسته که شصت درصدش رو خودمون میپردازیم اما همین چهل درصد باقی مونده رو هم باید شاکر بود چون یه مو از خرس جمهوری اسلامی کندن غنیمته.پارسال که رفتم نمایشگاه دیگه مطمئن بودم که سال بعد نخواهم رفت، خصوصا که امسال مکانش هم دورتر شده. اما بخاطر خرج کردن همین دو تا بن هم که شده میرم حتما( ناگفته نماند که چندتا کتاب رفرنس هم لازم دارم)
.
سم کافه ونک رو تازه زدن. امروز رفتم.فضاش تا حد زیادی همون سبک سام سنتره. قیمت های منو رو هم کمی افزایش دادن. حوصله ی آپلود کردن عکس رو هیچوقت نداشتم واقعا :)
.
آهنگای متال اون گوشیمو بعد یک قرن فرستادم این یکی.دیگه طیف متنوعتری رو میتونم روزانه پلی کنم. دیروز خوندم افرادی که موزیک رو با صدای بلند گوش میدند (مثل خودم) تمایل بیشتری به داشتن س ک س دارن!! با این تحقیقاشون! 
.
خوشحالم که بعضی رفتارا و حرفای دیگران که قبلا جزو دغدغه هام بود، الان به یه طرفمه. دیگه به این نتیجه رسیدم که لزومی نداره واسه هر ننه من غریبی سطح کورتیزول و آدرنالین خونم رو بالا ببرم و با سرکوب سیستم ایمنیم خودمو در معرض انواع و اقسام بیماری ها قرار بدم!

  • فاطمه ( خط سوم)

هنوز بارونو دوست داری

مثل باران بهاری که نمی گوید کی

بی خبر در بزن و سرزده از راه برس

.

دیروز که با یه مانتوی بهااری رفته بودم بیرون از گرما در حال پختن بودم اما امروز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه باهمون مانتو، رسما داشتم میلرزدیم. هوا بهاریه و مثل حس و حال این روزای خودم غیرقابل پیش بینیه.یه روز آفتابی و پر از حرارت و یه روزم بارش شدید و بی وقفه. اما بهرحال نباید فراموش کرد که زندگی هنوز خوشگلیاشو داره.

امروز سر کلاس زبان کلاسمون تو حیاط بود و واحد قلهک خیلی سرسبزو بزرگه. بادیدن و حس کردن باروون با تک تک سلولام و نفس کشیدن تو  این هوا حسابی کیفور شدم و بعد کلاس یه ساعت و نیم تو این هوای عالی پیاده روی کردم. چی میشد تهران همیشه اینجوری می بود.

ساعت بیست دقیقه به دو نیمه شب هست و تازه میخوام درسمو شروع کنم و یه مشت خاک رو سر بیوشیمی و یه مشت هم سر خودم بریزم :) فردا صبح تا ظهرم کلاس دارمو باید زود پاشم.خدایا شکرت که با همه ی سختیا و خسته شدنا و غرغر کردنام از زمین و زمان، بازم صبحا میرم همون دانشگاه و همون رشته و سر همون کلاسایی میشینم که قدیما آرزوم بود، قبل تر دوسش داشتم و الان عاشقش شدم.شکرت که تو قلبم پر از امید و تو ذهنم پر از هدف و برنامست.

پ.ن : عنوان شعری از یغما گلرویی هست :

می‌دونم وقتی که بارون 

تو شب می‌باره بیداری! 

بازم قمیشی گوش می‌دی، 

هنوز بارونو دوست داری


  • فاطمه ( خط سوم)

قلم بافی

دلم می خواد 95 یه سال متفاوت واسم باشه. بهتره بگم که خودم باید یه سال متفاوت خلق کنم. نمیدونم چرا مدت تقریبا طولانی هست که دچار روزمرگی و بی حوصلگی شدم و به برنامه هایی که واسه خودم میچینم نمیرسم که انجام بدم. اونایی رو هم که ددلاین دارند و به نوعی مجبورم ؛ واسه دقیقه نود و باتاخییر میوفته.... البته فکر کنم بدونم چرا... این یه مدت که حال رخوت داشتم به نظرم دلیلش کمرنگ شدن یا به نوعی دور شدن از معنویاته و اون حس ها و کارها و بعضا واجباتیه که تو انجامش تنبلی کردم یا این پا و اون پا کردم.... برای بار چندم بهم ثابت شد که هروقت لحظه ای از یاد خدا غافل شدم، کارام یا پیش نرفته یا کند و غیررضایت بخش برام پیش رفته.... حس خوبی نسبت به خودم ندارم و حتی روم نمیشه از خدا چیزیو بخوام... حس می کنم پررویه طلب خیلی چیزا رو ازش کردن درحالی که از خودش غافلم....هیچی نمیشه یه طرفه باشه... یاد شعرمولانا افتادم : آینه ات دانی چرا غماز نیست ؟ زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست...واقعا وصف حال الانمه. با شل کن و سفت کن و هروقت خواستم خرم از پل رد شه دست به دامن خدا و هرچی امام و پیغمبره شدن، کاری از پیش نمیره. بره هم موقت پیش میره....باید سعی کنم عزممو جزم کنم و یکم سختی بدم به خودم تا با نماز و دعا دوباره به حالت استیبل قبلیم برگردم؛ وگرنه هرچی بیشتر لفت بدم، بیشتر تو مرداب سیاهی و خمودی و سستی فرو می رم.

امسال سال بیست سالگیمه و باید توش اتفاقای بزرگ و متفاوت بیوفته... باید با لطف حق به برنامه ها و اهدافم در امسال برسم و آخر 95 که رسید، قلبم سرشار از رضایت باشه (برخلاف آخر 94)

یاعلی مدد است.

پ.ن : حرفای این پستم زیادی خودمونی شد! عادت ندارم از شخصی ترین احساساتم جایی بگم.

پ.پ.ن : خوبه که آشنایی اینجا رو نمیخونه. چون این حرفا بهم نمیاد! اما بالاخره هر آدمی تو خفایای قلبش حس پرستیدن و مدد خواستن از یه نیروی لایزال رو حس می کنه و این وجود نور حقه که سرشار از انرژی مثبته و انرژی های منفی ما رو میگیره و قلب و روحمونو لبریز می کنه. ( ملت عشق از همه دین ها جداست / عاشقان را ملت و مذهب خداست)

پ.پ.پ.ن : من به آینده های روشنم اعتماد دارم

  • فاطمه ( خط سوم)

آمد بهار جان ها

که قول داده ای و داده ام به ماهی ها
بهار را از خاطر نمی برم هرگز 
#سید_مهدی-موسوی

.
نامه ی سرگشاده: امسال خیلی زود گذشت واسم.اتفاقای بدش بیشتر از خوبش بود اما متاسفانه یا خوشبختانه از بارز ترین ویژگی های آدمی؛ قصه ی "عادته".بهرحال ٩٤ با همه ی پستی و بلندیاش چیزایی رو بهم یاد داد، کسایی رو بهم ثابت کرد و رفتارایی رو در من تغییر داد که فقط باید "تجربه" شن تا به مرز تغییر برسن.
اما از اونجا که عادت ندارم زخمای قدیمی رو بکَنم و گذشته رو زود فراموش میکنم، منتظر یه آینده ی به مراتب روشنتر و بهترم 
مهم ترین آرزم تو سال جدید ؛ یه دل آروم و حال خوب واسه خودم و عزیزانم و اطرافیانمه.واسه ٩٥ کلی برنامه دارم ؛ ایشالا سال جدید، سال اتفاقای جدید و تجربه های خیلی خوب باشه  

حول حالنا الی احسن الحال
  • فاطمه ( خط سوم)

با صدای بی صدا

من ٢٩ روز از ماه رو ککم نمیگزه که چرا همیشه سینگل بودم و ریلیشن شیپی نداشتم و عاشق کسی هم نشدم؛ ولی فقط در ماه یروز هس که بدلیل نوسانات هورمونی یا هرچی؛ دلم میخواد یه "یاور همیشه مومن" ی تو زندگیم باشه! و امروزم دقیقا همون یک روز بود...

  • فاطمه ( خط سوم)

از این قبیل روزمرگی ها

اسفند از اون ماه هایی هست که هروقت شبش می رسم خونه حسابی خسته و عصبیم بس که تو ترافیک موندم یا تو ازدحام مترو و تاکسی له شدم. اسفند واسه من همیشه حس شتاب و عجله رو تداعی می کنه. و نمیدونم چرا از اواسط اسفند هوا کلا برمیگرده و بوی بهار میاد. هرچند که امسال از اول اسفند این اتفاق افتاده. به هرحال شروع سال جدید رو دوست دارم و احساس تازگی بهم میده. از طرفی هم دوست ندارم زود بزرگ شم و دلم نمیخواد روزای خوشم زود تموم شه و غرق دنیای بزرگی بشم.

این روزا هم خیلی معمولی می گذرند. حس می کنم بعضی از اخلاقام داره عوض میشه. دارم آدم آروم تری میشم. قبلا خیلی رو همه چیز و همه کس حساسیت داشتم اما کم کم دارم بیخیال تر میشم. دیگه نظرات و اخلاقا و رفتارای مخالف دیگرانو راحتتر می پذیرم و سعی می کنم با خیلی از مسائلم کنار بیام و کمتر واکنش های هیجانی نشون بدم...

  • فاطمه ( خط سوم)

معرفی نامه

تصمیم دارم از این بعد تو وبلاگ از کتاب هایی که خوندم، فیلم هایی که دیدم و رستوران ها و کافه هایی که رفتم مطلب بنویسم تحت عنوان "معرفی نامه". اینجوری یه جنبه ی مفید بودن هم میگیره وبلاگم.

هرچند که تووبلاگ سابق از کتاب هایی که می خوندم گاها یه نقد می نوشتم. اما مجددا همینجا اینکارو انجام می دم.

و صد البته که نه تخصص من و نه دانش من در حد نقد کردنه. صرفا جنبه ی معرفی خواهد داشت.

 

  • فاطمه ( خط سوم)

"خط سوم"

می نویسم از روزمرگی هام، شادی ها و خنده هام ، درد ها و گریه هام.

آن خطاط سه‌گونه خط نوشتی:
ـ یکی او خواندی، لا غیر.
ـ یکی را هم او خواندی هم غیر.
ـ یکی نه او خواندی، نه غیر او!
آن خط سوم منم
Designed By Erfan Powered by Bayan