بیست سالگی 2

آرزو کردم که امسال واسم پر از اتفاقای خوب باشه....

  • فاطمه ( خط سوم)

امنیت شغلی

 از اونجا که تنها خواهرم امسال کنکور داده و با بچه های کنکوری در ارتباطم و امشب هم نتایج اولیه اعلام شد، دیدم که خیلی حرفا واسه نوشتن دارم.

یادمه از همون دوران مدرسه عاشق پزشکی بودم. شاید شغل پدر و مادرم و شاگرد اول بودنم و اینکه از همون اول همه بهم خانوم دکتر میگفتن، تو ایجاد این عشق ابدی و ازلی کم تاثییر نبوده. به همین خاطر تجربی رو انتخاب کردم و سال آخر هم علاقمندی ام به سمت داروسازی شد و خداروشکر ترم 4 داروسازی رو هم تموم کردم و شهریور امتحان علوم پایه دارم.

به سلامتی رتبه یک تجربی امسال، دانشجوی سال 4 برق شریف هست. وقتی خبرش رو شنیدم هم زمان چند نفر دیگه هم یادم اومد. یکیش آقای صاد که همکلاسمونه و اون هم رتبه یک رقمی کنکور بود و ترم 6 برق شریفو ول میکنه و واسه کنکور تجربی میخونه و میاد با ما. دوست دبیرستانم یادم میاد که المپیادی و جزو رتبه های برتر کنکور ریاضی بود که اونهم الان شریف مشغول تحصیله و آخرین باری که باهم صحبت میکردیم داشت از من راجب تغییر رشته و کنکور تجربی دادن و داروسازی خوندن می پرسید.

اینکه امسال به طور نجومی تعداد داوطلبین گروه تجربی افزایش و بقیه رشته ها کاهش داشت، اینکه به علت تقاضای زیاد ، دیگه نمیزارن همه راحت سال دوم دبیرستان وارد رشته تجربی شن و غیره و ذلک؛ همش یه دلیل داره و اون امنیت شغلیه.

آیا رتبه اول امسال از سر عشق و علاقش به پزشکی اومده تجربی، که اگر اینطور بود چرا 4 سال برق خوند ؟ یا آقای صاد که هنوزم میگه من عاشق برق شریف بودمو هستم و یا اون یکی دوستم.... تنها دلیل اونها اینه که میبنن رشته ای که دارن میخونن جایگاه و درآمد مناسبی تو جامعه نداره. چرا هجوم همه ی دانش آموزا به سمت سه رشته ی اول تجربیه؟ بله مسئله درآمد و وجهه اجتماعی هست.

غصه میخورم از اینکه چرا یک نخبه ی ریاضی که ذهن خلاقش رو آمریکا و سایر کشورا رو هوا میزنن، باید تو کشور خودش تغییر رشته بده. غصه میخورم که چرا انسانی انقدر کوچیک شمرده میشه درحالیکه بقیه کشورها نخبه هاشون علوم انسانی میخونن. غصه می خورم که چرا هیچی سر جاش نیست و نظام آموزشی کشورمون از پایه مشکل داره.

بله منم خودم یکی از همون سه رشته ی پر طرفدار تجربیو میخونم. و درآمد و وجهه اجتماعیش هم رل مهمیو واسم بازی می کنه. و معتقدم درآمد بالا ی این رشته ها معلول زحمات و شب بیداری ها و پوستیه که از ما داره دوران تحصیلمون کنده میشه. قبول دارم که بقیه رشته ها هم زحمت خاص خودشو داره و حقوقی متناسب با زحمتش نداره؛ امامتاسفانه مسئله اینه که واسه کشور درحال توسعه ای مثل ایران، دغدغه ی اول بهداشت و سلامت و درمان هست. ایران یک کشور جهان اول صنعتی مثل آلمان و آمریکا و غیره نیست که اوضاع شغلی مهندسیش هم خوب باشه. و این متاسفانه از ضعف مملکت ماست.

هرچند که تو حوزه بهداشت و درمان هم با گند کاری های آقای وزیر و سایر تصمیمات اشتباه، اصلا اوضاع گل و گلابی نداره و روز به روز درحال بدتر شدنه. اما چون شرح مشکلات رو اگه بخوام بنویسم خیلی جزیی میشه، به همین متن بسنده می کنم.

فکر می کنم فقط میتونم امیدوار باشم که روزی برسه که هر رشته و شغل و صنفی تو این مملکت، جایگاه مناسب و درخور خودشو داشته باشه.

  • فاطمه ( خط سوم)

بیست سالگی

نمی دونم این چه حکمتیه که کسایی که مارو دوست دارند دوست نداریم و از کسانی خوشمون میاد که بهمون حسی ندارن. 
یکی از سخت ترین جاهایی که سعی کردم تو زندگیم عاقل باشم ؛ این روزاست....اینکه یه نفر هی بخواد ابراز علاقه کنه بهت و ازت تایم بخواد که علاقشو ثابت کنه، همش بخواد ببینتت و صداتو بشنوه اما تو به یه سری دلایل منطقی نمیتونی دوست داشته باشی اون طرف رو و این ابراز علاقه ها معذبت می کنه.
میدونم که شنبه این هفته قراره بیست ساله شم و هنوز راه دراز و فرصت های زیادی رو تو زندگیم خواهم داشت؛ اما اینکه به همه ی پیشنهادایی که تا الان داشتم جواب رد دادم و وارد رابطه جدی نشدم در حالیکه همه دوستان و اطرافیانم کوله باری از تجربه هستن نگرانم می کنه. هرچند که من هم بعضی از تفکرات و منش اطرافیانمو قبول ندارم و  تز من اینه که یا همیشه تنها باشم  یا وارد رابطه ای شم که بدونم جدیه. به نظرم شاخ بودن در تک پر بودن هست و فکر کنم دلیل اینکه اینهمه پیشنهاد نسبت به بقیه اطرافیانم دارم؛ همین تفکرات و برخورد هامه (و ظاهر البته :)!! ) 
اینو میدونم که دلم میخواد هرچی زودتر عاشق شم، از اون عشقای افلاطونیه واقعی.هرچند میدونم که نهایتش به احتمال زیاد ممکنه شکست باشه. اما دلم میخواد تجربه اش کنم با همه ی تلخی هاش! هرچی بیشتر لفت بدم و سنم بره بالا، عقلم به احساسم بیشتر میچربه و ممکنه دیگه عشق رو  تجربه نکنم.ولی هروقت میخوام به علاقمند شدن به کیس هایی که دارم فکر کنم، معیارهای عقلانیم میاد وسط و باعث میشه دست رد به سینه طرف بزنم.
امیدوارم تو زندگی همه ادم ها کسی باشه یا کسی بیاد که دلشون کنارش آرومه.

  • فاطمه ( خط سوم)

معرفی نامه 2

رومن پولانسکی، آقای خاص سینما

به تازگی سه فیلم از معروف ترین فیلم های کارگردان معروف، رومن پولانسکی رو دیدم که می خوام راجبش بنویسم. به نام های : بچه رزماری ، ماه تلخ، پیانیست

(برای اینکه موضوع فیلم برای علاقمندانی که هنوز ندیده اند تکراری نشه، داستان فیلم رو توضیح نمیدم.)

بچه رزماری یکی از شاهکارهای تاریخ سینما در ژانر وحشت و روانشناسانه هست. فیلمی بسیار نمادگرا با موزیک متن بی نظیر. در این فیلم زوجی رو می بینیم که به آپارتمانی نقل مکان کردند. اما همه چیز در اطراف اونها مشکوکه. در شبی که تصمیم به بچه دار شدن می گیرند، شیطان با زن فیلم هم بستر میشه. و اتفاقات دیگه ای که به دنبال داره. فیلم فوق العاده حرفیه. اکثرا میگن ضد شیطان پرستی هست و بعضی ها بخاطر یکی دوتا سکانس به نظرشون رواج شیطان پرستیه. از نظر من پولانسکی به خدا معتقد هست اما به مذهب خیر و به نوعی لاییک هست( نظر شخصی منه)

این فیلم جنجالی ، برای پولانسکی خیلی گرون تموم میشه. 1-2 سال بعد از اکران این فیلم، همسر رومن پولانسکی در حالیکه بچه شون رو 9 ماهه باردار بوده، توسط 4 عضو از اعضای خانواده ی شیطان پرست معروف چارلز منسن؛ به طرز فجیعی و با 100 ضربه چاقو به قتل میرسه.

رومن پولانسکی زندگیه پرفراز و نشیبی داشته و فیلم هاش بازتابی از حوادثی هست که در زندگی شخصیش باهاش مواجه بوده.

بعد از قتل همسرش دچار افسردگی میشه و به دعوت یکی از دوستانش در مهمانی شبانه در حالیکه مست بوده، به دختر 13 ساله وی تجاوز میکنه. همین امر در دادگاه منجر به اخراج اون از آمریکا میشه. به همین علت بقیه فیلم هاشو در اروپا میسازه.


ماه تلخ فیلمی بسیار تکان دهنده و شاهکار در ژانر درام محسوب میشه. این فیلم اروتیک؛ به خوبی نشون دهنده ی مازوخیسم و اختلالات ج ن س ی هست که در خود کارگردان بعضا وجود داشته. در این فیلم آرمان ها رنگ می بازند و پولانسکی به خوبی جنبه ی حیوانی انسان رو نشون میده. پایان این فیلم بسیار تکان دهنده است. به شدت توصیه می کنم ببینید فیلم رو نه با دید اروتیک ؛ بلکه با دید فلسفی و تحلیلی.

فیلم ماه تلخ هم به گفته منتقدان متاثراز ماجرای تجاوز به دختر 13 ساله و بازتابی از روان پریشی های کارگردان هست.


فیلم بعدی : پیانیست. یکی از شاهکار های تاریخ سینما در حول محور هولوکاست. در رابطه با نسل کشی یهودی ها و جنگ جهانی دوم و وقایع مربوطه؛ سه فیلم ماندگار در تاریخ سینما وجود داره: پیانیست ، لیست شیندلر ، نجات سرباز رایان ( دو فیلم دیگه رو هنوز ندیدم) .

بعضی منتقدین معتقدن که پیانیست کپی شده از لیست شیندلر هست. اما بهر حال نمیشه منکر کارگردانی عالی و صحنه های تکان دهنده ی این فیلم شد که هنرمندانه حق مطلب متن اصلی رو ادا کرده( این فیلم اقتباسی از کتابی به همین عنوان هست) . در این فیلم صحنه های بسیار دلخراشی رو از شکنجه ها و ظلمی که نازی ها به یهودی های لهستان داشتند شاهد هستیم. این فیلم داستان زندگی یک پیانیست در خلال جنگ  و تبعید هست. ما می بینیم که پیانیست داستان، چطور با وجود همه سختی هایی که نازی ها در حق خودش و خانواده اش روا داشتند، با امید و ایمان در همه ی این ناملایمات زنده می مونه. این فیلم صحنه های به شدت تکان دهنده و دیالوگ های خیلی خوبی داره و جوایز خیلی زیادی رو هم برده.

پولانسکی که اهل لهستان هست، در جنگ جهانی مادرش توسط نازی ی ها کشته میشه و این فیلم رو تحت تاثییر این واقعه ی تلخی که تو زندگیش مواجه بوده میسازه.


این به طور خلاصه نظر من راجب این سه فیلم بود. هرچند که اصلا در جایگاه نقد و بررسی نیستم. خواستم صرفا از بهترین هایی که این روزها می بینم معرفی کرده باشم. حتما این فیلم هارو ببینید و لذت ببرید.

  • فاطمه ( خط سوم)

بازگشت به بلاگ

دوهفته ای میشه که امتحانمون تموم شده.آخرین امتحان دانشگاهم دقیقا روز قبل از عید فطر بود. این ترم امتحانات بهم فشار زیادی آورد. یک ماه تمام ساعت 4-5 صبح خوابیدم و 7 پاشدم. سنگینی دروس و استرس پاس کردن همه واحدها ( شرط دادن امتحان علوم پایه اینه که یک واحد افتاده هم نباید داشت) و گرمای هوا و ماه رمضون فشار زیادی بهمون وارد کرد. وقتی قیافه مو تو آیینه دیدم باورم نمیشد بس که خسته و پای چشمام گود و سیاه شده بود.

که البته همون روزی که آخرین امتحانمو دادم رفتیم ولایت پدری و از قضا بخاطر تعطیلات عید فطر 13 ساعت تو جاده قزوین رشت گیر کردیم. اما در کل اون دو سه روزی که شمال بودم ؛ ریکاوری خوبی بود واسم.

درحال حاضر دارم نهایت استفاده رو از تعطیلات می کنم چون از اواخر مرداد کلاسای آمادگی آزمون علوم پایه ام شروع میشه و 11 شهریور هم تاریخ امتحانه. عملا یک ماه تعطیلات تابستون دارم. این روزا کلی فیلم میبینم و کتاب می خونم. باشگاه و کلاس زبانمم پابرجاس .

چندتا از عکسای شمال رو میزارم. با گوشی گرفته شده و ادیت نشده بخاطر همین کیفیت زیاد بالایی نداره.










  • فاطمه ( خط سوم)

عزت نفس

عزت نفس یعنی دو ترابایت فیلم دریافت کنی
همشم از بهترینای تاریخ سینما، همشم همون فیلمایی که دنبالش بودی و بعضیاش رو خیلیا ندارن.اونوقت هی بشینی به قطر کتاب و جزوه هات نگاه کنی و سعی کنی هرروز جلوی خودتو بگیری که امتحانات نزدیکه و درس بخونیو فیلمارو نگاه نکنی

  • فاطمه ( خط سوم)

شهر آفتاب

نمایشگاه کتاب امسال هم تموم شد.درسته که آدرسش به زیر پونز نقشه تهران منتقل شده بود و با مترو هم در مجموع 4 ساعت رفت و آمدش طول کشید، اما از حق نگذریم به خوبی احداث کرده بودن و امکانات در حد متوسط رو به خوب داشت و از این بابت از آقای شهردار ممنونیم که مکانی رو برای دوست داران و غیر دوستداران کتاب فراهم کرد.

نکته جالب اون خانواده ای هستن که با کالسکه بچه میان نمایشگاه.خب مادر من شما همون یک عدد کتاب رنگ آمیزی و شعر کودک رو از شهرکتاب دم خونتون بخری بهتره به مولا.اون ازدحام که جای پیک نیک نیست. ویا اون دسته از جفت های تازه ریلیشن شیپ زده که اینهمه جا در تهران رو قحط دیدن و تو نمایشگاه دیت میزارن.

تعداد افرادی که کتاب زیاد خریده بودن واقعا کم بود، و یا شاید من ندیدم!!

امسال بار اولم بود که سالن های بین الملل رو سر زدم. بسی لذت بردم و اگر سالهای بعد برم از اونجا بیشتر خرید خواهم کرد.و اینکه دیگه از نمایشگاه رفرنس های دانشگاهیمو نخواهم خرید چون انقلاب هم همونقدر تخفیف میده.

یادمه قدیما که نمایشگاه میرفتیم 50 الی 70 درصد کتابا تخفیف داشت اما الان برای 10 درصد تخفیف اونهمه راه و خستگی زیاد نمی ارزه. امیدوارم مسئولین بجای تحویل دادن یه مشت عدد و رقم که سرانه مطالعه ایرانیان فیلان و بیسار، یه تدبیری برای این قیمت ها بیاندیشند.

عکس هم کتاب هایی هستش که خریدم.



  • فاطمه ( خط سوم)

بیش از این ظلم بی حد نکن

اولا

بشنوید با من

ثانیا

بالاخره اون مطلب مجله رو ترجمه و  آماده کردم و صبح فرستادم. حتی اگه رو به موت باشم ، کارمو به بهترین شکل تا ددلاین تحویل می دم.(نوشابه کمتر بازکنم :))))  )

ثالثا

چندروز پیشا میخواستم ماشینو پارک کنم و خیلی عجله داشتم چون کلاسم شروع شده بود.یه جای پارک نسبتا بزرگی پیدا کردم که یه ماشین دقیقا وسط پارک کرده بود جوری که نه پشت و نه جلوش میشد پارک کرد. راننده اش یه جوون آسمون جل بود  که به صورت کاملا ل..ش کرده پاهاشو از ماشین بیرون و بالاتنه اش داخل ماشین بود و درحال سیگار کشیدن بود.بهش گفتم میشه لطفا یکم جلو بری پارک کنم، بهم زل زد و گفت نه! منم که قیافم شبیه علامت سوال شده بود چیزی نگفتم و خداروشکر یکم جلوتر جای پارک پیدا کردم.وقتی پیاده شدم و از جلوش رد شدم، شروع کرد به متلک انداختن و "جووون" گفتن. قطعا اگر یه دختر متشخص نبودم هرچی که فحش بلد بودمو نبودم بارش می کردم اما سکوت کردم و در حال راه رفتن به این فکر کردم که چقدر مشکلات روانی زیاد شده که طرف تو کوچه ای که سه تا دانشکده و 4 تا مدرسه و 2 تا مهدکودک هست و جای پارک به سختی پیدا میشه، جوری ماشینشو پارک میکنه و داخلش هم میشنه که کسه دیگه ای نتونه پارک کنه و با قیافه کریه اش سیگار دود میکنه.

امروز رادیو میگفت اختلالات روانی در کشور رو به افزایشه و "سایکوز" از لحاظ پراکندگی کمتر از سایر بیماری هاست اما سهم بیشتری از بیماران بستری در بیمارستان هارو به خودش اختصاص میده

.

پ.ن : صرفا برای رنگ ولعاب وبلاگ یه عکس دیگه آپ می کنم :) .

لوکیشن : سام کافه ونک       سفارشات : سمیت بوقلمون + ماست و گرانول       سطح قیمت : متوسط

هشتگ معرفی نامه

  • فاطمه ( خط سوم)

در دست داروساز شدن

امروز تو آزمایشگاه بیوشیمی باادرار کار کردیم و تست های مختلف رو روش انجام دادیم و خلاصه امروز بود که کم کم حس کردم دارم دکتر می شم :)

.

تعطیلات آخر هفته رفته بودیم شمال. درسته کوتاه بود زمانش و همش درگیر کارهای خونه بودیم، اما همین که یه هوای تازه بهم خورد و بوی شکوفه های بهار نارنج رو استنشاق کردم، کیفور شدم.

.

باید تا دوشنبه یک مطلب واسه یه مجله ای آماده کنم که کلی  سرچ و ترجمه و لازم داره  و تازه الان می خوام شروع کنم. (پوکر فیس )

.

عکس شکوفه های بهارنارنج . تو کاخ شاه هم (رامسر) جشنواره ی بهارنارنج گرفته بودند.(به زمان محلی به شکوفه؛ تیته یا تی تی میگند). بالاخره تنبلیو گذاشتم کنار و برای اولین بار عکس آپلود کردم :)


  • فاطمه ( خط سوم)

ما کجاییم در این بحر تفکر

تو کلاس زبانمون دو تا خانوم هستن، ٣٠ ساله و ٢٦ ساله.هردو متاهلن و ١٧ سالگی ازدواج کردن و البته خیلی متمول. باهم بحث های مختلف می کنیم. وقتی حرفا و نظراشونو میشنوم میبینم چقدر تفاوت تو افکارمون هست و به عبارتی ما کجاییم در بحر تفکر و اونها کجا. هر دوشون مذهبی و چادری هستند. به این فکر میکنم که هنوز هستن همسرانی که با همه ی ثروت و لول اجتماعیه در ظاهر بالا، به زنشون که بسیار هم جوانه اجازه نمیدن کلاسی برن که مدرس یا هم کلاسه مرد داره!! متعجب تر از اون زمانیه که الان تو این دوره زمونه که سر سگ رو بزنی یه لیسانس داره، اینها باوجود اینکه بسیار ثروتمندن و گرانترین منطقه شهر زندگی میکنند و ماشین زیر ١٠٠ میلیون سوار نمیشن و چادر یک میلیون تومنی سر میکنن، مدرک تحصیلیشون دیپلمه و بزرگترین دغدغه و خستگی شون کلاسای پشت سر همه ورزش و زبانشونه!حتی خودمم چنتا هم کلاسی داشتم که پیش دانشگاهی ازدواج کردن و ادامه ندادن. شاید از یک زن متولد دهه سی و چهل انتظار همچین لایف استایل و نگرشی رو بتونم داشته باشم اما واسم عجیبه چرا یه جوون دهه شصت و هفتاد به جای اینکه به فکر پیشرفت خودش باشه تا بتونه نقش مفیدی تو جامعه داشته باشه، هنوز تفکراتش اینه که باید زود شوهر کنه و زن شاغل نمیتونه زن خوبی باشه .در اینکه یک زن فعال در اجتماع باشه و مادر و همسر خوبی باشه هیچ منافاتی وجود نداره و مثال بارزش مادر خود منه.البته این هم بگم که این افراد اکثرا از خانواده های مذهبی هستن که فکر می کنن بادانشگاه رفتن فرزندانشون، بچه هاشون به دام فساد می افتن!! امروز یکی از همون خانوم ها داشت یک ریز غیبت از عروسی ک شب قبل رفته بود میکرد . واقعا گناه غیبت کم از حجابه آیا؟ خیلی کم دیدم افراد مذهبی که علاوه بر ظاهر، اخلاق و منششون هم مثل احادیث و سایر واجبات باشه. اکثرشون صرفا به ظاهر چسبیدن و فراموش کردن که هدف از اسلام تکمیل اخلاقیات بوده به فرمایش خود پیامبر.
اما از بحث اصلی دور نشم.غرضم این بود که بگم متاسفم واسه همچین تفکرات منسوخی که هنوز موجوده و خوشحالم که نسلشون رو به انقراضه. (البته هرکس عقیده و نظری داره و برای من قابل احترامه )امروزه بسیاری از کار های مهم دنیا توسط زنان قدرتمند اداره و رهبری میشه و کامل ترین زن اونیه که در همه ی جنبه های زندگیش بتونه موفق باشه و غافل از اون یکی نشه. به این فکر میکنم که من از الان تا پایان دوره تحصیلمم هرروز دوتا شیفت بدم، در کنار همه ی سختی های درس هامون، باز نمیتونم ماشینی رو بخرم که شوهرای پولدار اون خانوم ها واسه زنشون زمانی که بیست سالشون بوده خریدن اما میتونم خوشحال باشم که دغدغه های زندگیم چیزی فراتر از ترمیم لایت موهام یا تداخل کلاس زومبا باایروبیک هستش و وقتی سرمو میذارم رو بالش میتونم خوشحال باشم که گره ای از مشکلات بیماران این مملکت حل میکنم و کار مفیدی درراستای اعتلای بشریت انجام میدم ؛ باهمه ی زحمت هایی که کشیدمو میکشم و الان ساعت از یک گذشته و باید ادامه ی فیزیولوژی اعصاب رو بخونم :) 

  • فاطمه ( خط سوم)

"خط سوم"

می نویسم از روزمرگی هام، شادی ها و خنده هام ، درد ها و گریه هام.

آن خطاط سه‌گونه خط نوشتی:
ـ یکی او خواندی، لا غیر.
ـ یکی را هم او خواندی هم غیر.
ـ یکی نه او خواندی، نه غیر او!
آن خط سوم منم
Designed By Erfan Powered by Bayan